دكتر شريعتي
عشقي باشد در دل نه در سر و دليلي باشد براي زندگي ات نه روزمره گي ات.
عشقي باشد در دل نه در سر و دليلي باشد براي زندگي ات نه روزمره گي ات.
اميدوارم هر جا كه هستيد و به هر كاري كه مشغوليد موفق و سربلند باشيد.راستي خيلي دوست
داشتم تو جشن شركت كنم و يه بار ديگه همتون رو ببينم ولي خوب واقعا زمانش برام مناسب نبود كه
بتونم بيام به هر حال ببخشيد كه نيومدم ولي خوب حتما ما كه نيومديم بيشتر بهتون خوش گذشته
باوفاترين دوست به مرور زمان بي وفا مي شود
اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است
اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
عمري كه شود به كام تقديم شما
پيدا نشد آن هديه كه در شان شماست
يك باغ گل سلام تقديم شما
وقار به امير سلام كرد.مهمانان با وحشت به او نگاه كردند چون يكي از چشمانش از كاسه بيرون آمده
و خون از جاي خالي اش بيرون مي ريخت.امير پرسيد:چه بر سرت آمده جوان؟
مرد جواب داد:اي امير من دزد هستم و امشب از تاريكي استفاده كردم و بر حسب عادت براي دزدي
به دكان صرافي رفتم راه را گم كردم و از پنجره به دكان بافنده وارد شدم.تاريك بود و چشمم جايي را
نمي ديد روي دستگاه بافنده افتادم و چشمم از كاسه در آمد.حالا اي امير التماس دارم كه داد مرا از
بافنده بگيري.امير دنبال بافنده فرستاد.او را به زودي آوردند و امير دستور داد تا چشمش را در آورند.
بافنده گفت:اي امير حكم تو درست است عدالت با بيرون كشيدن چشم من اجرا مي شود و ليكن
بي واهمه مي گويم كه در كار من به هر دو چشم نياز است تا هر دو طرف پارچه اي را كه مي بافم
نگاه كنم.پنبه دوزي در همسايگي من دكان دارد كه مثل من دو چشم دارد ولي در شغل او نيازي
به هر دو چشم نيست.خواهش مي كنم كه اگر براي حفظ عدالت و شريعت اراده كردي چشمي
را در آوري چشم او را بيرون بياور.
امير فورا دنبال پنبه دوز فرستاد.او را آوردند و چشمش را از كاسه بيرون كشيدند.و به اين نحو عدالت
اجرا شد.
(اينم نوعي از اجراي عدالته خدا رحم كنه)![]()
صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو
يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
اي كبوتر به كجا قدر دگر صبر بكن
آسمان پاي پرت پير شود بعد برو
تو اگر گريه كني بغض من نيز مي شكند
خنده كن عشق نمكگير شود بعد برو
يك نفر حسرت لبخند تو را مي بارد
صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو
يه تركه تو تهران راديو پيام گوش مي داد راديو گفت:مسير بزرگراه شاهد به امام حسين بسته است.
مسير خيابان آزادي به امام حسين بسته است.تركه ميگه:بسته كه بسته باشه واسه چي قسم مي خوري![]()
بگو تكليف دلي كه عاشقش كردي چيست؟
تولد تمام بچه هاي كلاس كه متولد اسفند هستن مبارك(آخه نمي دونم كي تو كلاس متولد اين ماهه)![]()
گلهاي گلشن زين گل زيبا چگونه گل گلي را هديه ميبرد از براي گل
برگ خوش بويت كجاست.هر چه باشد من نمك پرورده ام دل به عشق فاطمه خوش كرده ام.حج من بي
فاطمه بي حاصل است فاطمه حلال صدها مشكل است.من طواف سنگ كردم دل كجاست راه پيمودم
پس منزل كجاست.كعبه بي فاطمه مشتي گل است قبر زهرا كعبه اهل دل است.
(اين را تقديم مي كنم به دوستاي خوبم فاطمه و صديقه كه قراره به زودي يه سفر معنوي را تجربه
كنند.التماس دعا)
ديرينت من از دوستانم و تو از دشمنانت من از خورشيد گفتم و تو از تاريكي شب هاي تنهاييت من از
فرداها گفتم و تو از گذشته سياهت من از شور جواني و تو از غصه پيريت من از روياهايم و تو از
غصه هايت نازنينم تو چه كردي با خودت كه اين چنين تنها شدي......
چارده نور كه از غيب سرازير شدند سهم ايران شده از سوي خدا تنها هشت
هفتمين روز خدا گرچه قشنگ است ولي باز من منتظرم تا بشود فردا هشت
هفت دريا كه چشمان من آويزان بود شده از داغ تو حالا رقم دريا هشت
هشت هشتاد بلاديد همه زهر آگين مانده با نام قشنگ تو هنوز اما هشت
هفتمين روز شهيدان همه جا معروف است مجلس ختم تو را گفت دلم حتي هشت
هفت بار دست دلم شد به ضريح تو دخيل نگران است كه اين هفت شود آيا هشت
هشت بيت غزل نذر امام هشتم چون كه زيبا شده حجم غزل من با هشت
صداي قدم هايت مي آيد اما از كدامين كوچه.شايد از كوچه دلها و شايد هم از جاده
گلهاي نرگس.
قاصدك آمد.اما تو كي خواهي رسيد؟نمي دانم شايد آن روز كه همه تو را به آواز بلند
فرياد كنند.
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن و ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
۲)زن و شوهري با هم قهر مي كنند.زن براي شوهرش روي كاغذ مي نويسه كه ساعت ۶ صبح منو بيدار كن فردا كه از خواب بيدار مي شه مي بينه ساعت۱۲ است در حاليكه عصباني شده بود مي بينه شوهرش زير كاغذ نوشته ساعت ۶ است بلند شو![]()
ببخشيد اگه بيمزه بود![]()
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه با زيبايي رگ هاي آبي رنگ
آن روزها رفتند
روزها مثل نباتاتي كه در خورشيد مي پوسند
از تابش خورشيد پوسيدند
و گم شدند آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
یعنی چون ابری تیره به دریا زدن و دیوانه شدن
شریک دوستی شدن یعنی قطره بارانی در دل کویر رها شدن
یعنی زدن به کوه و بیابان و سرمست شدن
شریک دوستی شدن یعنی چون ماهی به دریا رها شدن
به دیدن مهتاب سبک رفتن
برای لحظه ای ستاره شدن
شریک دوستی شدن یعنی چون ابر بهاری در اسمان خروشان شدن
همسفر کبوترهای عاشق و برای مدتی مبتلا به عشق شدن
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود ...