تو از نیاز من با خبری!

تو از نیاز من با خبری!

زنی  با لباسهای كهنه و مندرس ، و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست كمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند كار كند و شش بچه‌شان بی غذا مانده‌اند.

  صاحب مغازه ، با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون كند .

 زن نیازمند در حالی كه اصرار می‌كرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اینكه بتوانم پولتان را می‌آورم .»

  صاحب مغازه گفت نسیه نمی‌دهد .مشتری دیگری كه كنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه می‌خواهد خرید این خانم با من .»

 خواربار فروش گفت :لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت كو ؟

 زن گفت : اینجاست .

 - « لیست‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی  وزنش هر چه خواستی ببر . » !!

 زن با خجالت یك لحظه مكث كرد، از كیفش تكه كاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب دیدند كفه ی ترازو پایین رفت .

 خواربارفروش باورش نمی‌شد .

 مشتری از سر رضایت خندید .

 مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در كفه ی  دیگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند .

 در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تكه كاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .

 كاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود كه نوشته بود :

  « ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده كن »

بگذار نگاهت کنم

امام سجاد (ع) در صحیفه سجادی:ه

میشود یکی شیرینی محبتت را بچشد و سراغ کسی دیگر برود؟
می شود یکی با تو مانوس باشدو دلش یک لحظه از تو رو برگرداند؟
ماراهم بگذار بین آنها که برای دوستی خود انتخاب کردیهمانها که اجازه دادی رویت را ببینند و قلبشان را از عشقت پر کردی. برای دیدار انتخابشان کردی؛
ماراهم بگذار بین آنها که شادیشان با توست و اشکهایشان از هراس روبرو شدن با تو میریزد؛
از تو مهرت را میخواهم و مهر هرکه مهر تورا دارد و مهر هر کاری که مرا به تو نزدیک میکند
خودت را برای من محبوبتر از همه کن و بگذار محبتت ببرد مرا تا بهشت و شوقت نگذارد نافرمانی کنم؛
منت بگذار به من
و
بگذار نگاهت کنم

-----------------------------------------------------